|
* کیمیا*
همیشه ساعت 7 غروب که می شد ، پژمانو تو اطاق تنها می ذاشتم تا نقاشی شو بکشه . حدودا یک ماهی بود که داشت این نقاشی رو می کشید . این نقاشی زیر یه پرده ی سیاه بود که با دو تا سوزن نگه داشته شده بود . و اگه یکی از سوزنا رو می کشیدی می تونستی زیر این پرده ی سیاهو ببینی .
ساعت 7 غروب بود گفتم :
داداشی خیلی دوست دارم بدونم این نقاشی که می کشی چیه ؟
گفت : این نقاشی زیبا ترین نقاشی تو تمام عمرمه که دارم می کشم . روزی که تموم شه می خوام راز بزرگی رو با تو در میون بذارم . پیمان تو تنها کسی هستی که من دارم .
تو هم همینطور داداشی .
منو پژمان تو یک روز ساعت 7 غروب دنیا اومده بودیم . اما پژمان 7 دقیقه از من بزرگتر بود . برای همین من همیشه احترام خاصی برای پژمان قائل بودم .
همه چیزمون شبیه هم بود . تفاوت ما تو حالت نگاه کردنمومن بود . اون معصومانه نگاه می کرد . اما همه میگفتن که تو چشمای دریده ای داری پیمان . شاید این به خاطر اخلاقم بود . من شوخ بودم اما پژمان سنگین و با وقار .
از بچگی همه کارامونو با هم انجام می دادیم . هر تصمیمی می گرفتیم با هم بود . و تنها جایی که از هم جدا شدیم ، دوران دانشگاه بود . من عاشق موسیقی بودم و پژمان شیفته ی نقاشی .
7 ماهی می شد که من عاشق شده بودم . و تمام فکرم مشغول شده بود . تصمیم گرفتم که با پژمان در میون بذارم اما منتظر بودم که نقاشی تموم شه و اول اون رازش رو بهم بگه . چون اون بزرگتر بود و این برای من خیلی مهم بود .
طبق عادت همیشه ساعت 7 غروب خواستم از اطاق برم بیرون . پژمان صدام کرد و گفت :
پیمان نرو نقاشی تموم شده اما قبلش می خوام یه چیزی بهت بگم .
خیلی خوشحال شدم . بلاخره روزی رو که منتظرش بودم رسید حالا می تونستم به پژمان بگم که عاشق شدم و در ضمن ببینم که زیر اون پرده ی سیاه چیه . پژمان شروع کرد به صحبت کردن :
پیمان ، راسش نمیدونم چه جوری بهت بگم . خجالت میکشم .
بگو داداشی چون منم می خوام یه چیزی بهت بگم .
چی ؟ بگو .
اول تو بگوداداشی چون تو 7 دقیقه از من بزرگتری .
پژمان معصومانه نگاهم کرد ، لبخند کوچیکی زدو گفت : تو همیشه این 7 دقیقه رو بهونه میکنی پیمان .
و ادامه داد :
خوب راسش الان 7 ماه میشه که من عاشق شدم .
خندم گرفت . چون منم 7 ماهی می شد که عاشق شده بودم . ما دو تا حتی تو یه زمان عاشق شده بودیم . و این برام خیلی جالب بود .
پژمان خیلی تعجب کرد و پرسید :
پیمان چرا می خندی .
هیچی داداشی بهت میگم . حالا بگو ببینم کیه این عروس خوشبخت ؟
راسش زیر اون پرده ی سیاهه و اشاره به تابلوی نقاشی کرد .
. با هم رفتیم . من جلوی تابلو ایستادم و پژمان پشت تابلو . دستش رو به طرف سوزن سمت راست برد . و اونو بیرون کشید . پرده ی سیاه کنار رفت اما تمام سیاهی های دنیا یکجا هجوم آوردن به من . قلبم به تپش افتاد . موهای تنم سیخ شد . دنیا برام تیره و تار شد باور نمی کردم .
|