سلام دوستای گلم!!
ایام سوگواری رو به همه ی شما تسلیت عرض می کنم
شعر زیر از سروده های خودمه که تو یه روز خیلی غمگین سر باز کرده
امیدوارم خوشتون بیاد..... در ضمن نظر یادتون نره
دلم تنها شد و تنها شکستم
به زیر غم چه بی پروا شکستم
دمادم از غم دنیا بریدم
که آخر با غم دنیا شکستم
چه بغضی در گلو دارم که امشب
بدون بغض، بی آوا شکستم
غم جانسوز من بس سفت و سخت است
چو کوهی سخت و سر بالا شکستم
میان این سیه رویان عاشق
چونان مجنون بی لیلا شکستم
میان هق هق و شب گریه هایم
دل و آیینه را یکجا شکستم
دریغا زندگی افسانه ای بود
من این افسانه ی زیبا شکستم
ز بس در شاید و باید اسیرم
در آخر بود و بایدها شکستم
در این زندان سرد زندگانی
بدون شعله و گرما شکستم
چون این دنیا نباشد غیر خوابی
من اندر خواب و در رویا شکستم
به لالایی مادر خو گرفتم
و آخر با لالا لالا شکستم
شراب زندگی را سر کشیدم
و جامم در شب یلدا شکستم
شکستم عهد و پیمان با زمانه
شکستن ها کشیدم تا شکستم

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاریم
ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم که از تو به جز ناله برنخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!
آری مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند که من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما اگر خدا بدهد عمر دیگری!!

عمــق چشــــمان پـــــر از
تنهاییـــــم را دیــد و رفت
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل
دیــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟
ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده،
حــــــرفی بــــزن
از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت
"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت
آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است
باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت
"از چه رو
بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت
ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در
گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت
غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسیدو رفت
